توفان تهران؛ 16 خرداد 1393


نزدیک غروب امروز جمعه، توفانی (البته با سرعتی کمتر از توفان چند روز پیش) دوباره از کوچه پسکوچه‌های تهران گذر کرد. این عکس پانوراما از آسمان تهران را لحظاتی پیش از پشت بام خانه گرفتم. به نظرم بد نشده؛ نظر شما چیست؟

توفان تهران- عکس از ف.حسامی - برای بزرگنمایی کلیک کنیدبرای بزرگنمائی، روی تصویر کلیک کنید

© یادآوری: اشتراک گذاشتن این تصویر از طریق لینک به همین صفحه در صفحات وب بلامانع است اما نشر آن به روشهای دیگر، بویژه به صورت چاپی مجاز نیست

Advertisements

تصویر

فوت‌وفن نوشتن متن پشت جلد برای کتاب


توضیح: این نوشتار بدون هیچ تغییر و دخل یا تصرفی از نوگام بازنشر شده:

آن‌چه می‌خوانید خلاصه و ترجمه شده این مطلب است.

پشت‌جلد نوشتن از آن کارهای حیاتی در بازاریابی برای کتاب است. این که چه‌طور بتوانید شرحی برای پشت‌جلد کتاب‌تان بنویسید که موثر باشد و خواننده را جذب کتاب‌تان کند٬ راه چندان پیچیده‌ای نیست و در چهار نکته می‌شود آن را خلاصه کرد. فرمول‌اش این است:

۱. موقعیت: هر داستانی از یک جایی شروع می‌شود٬ با حضور آدم‌هایی که درگیر شرایطی هستند. همین قضیه را خیلی ساده شرح بدهید.

۲. مشکل: هر داستان (البته هر داستان جذابی) گره‌ای دارد که موقعیت داستان را تغییر می‌دهد و کاری می‌کند که مجبور می‌شوید شرایط را تغییر دهید و گره را باز کنید. این بخش از توصیف پشت‌جلد کتاب با «اما…» یا «به هر حال…» یا «تا این که…» شروع می‌شود.

۳. احتمالات امیدوارکننده: این بخش یعنی غلبه بر بحرانی که با گره داستان پیش آمده. حل این بحران همان چیزی است که باعث می‌شود خواننده‌ها به خاطر آن کتاب‌تان را بخوانند. بله٬ موقعیت (۱) را مشکل (۲) طلسم می‌کند٬ ولی امید برای حل این مشکل وجود دارد. بخش‌های ۱ و ۲ و ۳ اگر درست نوشته شوند٬ با هم فضای دراماتیکی درست می‌کنند که داستان را پیش می‌برد.

۴. حال و هوای داستان: لحن یا روح داستان٬ خواننده‌ها دوست دارند بدانند قرار است با خواندن کتاب چه حال و هوای احساسی‌ای به‌شان دست بدهد. آیا داستان کتاب یک‌جور تراژدی سیاه و کابوس‌مانند است یا داستان کتاب خنده‌دار است؟ همین جا است که باید به حال و هوای داستان اشاره کنید.

حالا این فرمول را در عمل توضیح می‌دهیم. چیزی که می‌خوانید پشت‌جلد کتاب «ارواح سلحشور» نوشته دی. ای. ال. کانر است:

(۱) اِما بلروز ۱۶ ساله همه چیز دارد: چهار تا دوست درجه یک٬ اسبی که مال خودش است٬ یک چادر سرخ‌پوستی قایمکی و یک رابطه عاشقانه تازه با چارلی قدبلند و خوش‌تیپ. این دوست‌ها البته رازی دارند. آن‌ها می‌توانند در کالبد حیوانات حلول کنند. یکی‌شان در کالبد کایوت٬ یکی در کالبد خرس گریزلی٬ یکی همای ماهی‌خوار٬ یکی اسب وحشی و آخری هم در کالبد شیر کوهی. (۲) اما وقتی چارلی، که او هم توانایی دیدن آینده را دارد٬ در کشف و شهودهایش متوجه می‌شود اِما در رودخانه یلوستون غرق می‌شود٬ (۴) ارواح سلحشور باید جسم حیوانی‌شان را تعلیم دهند تا با دشمنی که می‌دانند دارد از راه می‌رسد مبارزه کنند… اما آن‌ها از این دشمن هیچ نمی‌دانند. (۴) در میان این تعلیق و ماجرای عاشقانه و سیل در نواحی بومی و جادویی آمریکا٬ ارواح سلحشور افسون غرب آمریکا و قدرت دوستی را به تسخیر خودشان درمی‌آورند.

کوتاه بنویسید. نویسنده-ناشرها دوست دارند اطلاعات زیادی پشت‌جلد برای خواننده‌ها بگنجانند. راست‌اش کار سختی است که پی‌رنگ‌های فرعی یا شخصیت‌هایی را که حضورشان در داستان ضروری است از توصیف پشت‌جلد حذف کرد. اما یادتان باشد خواننده‌های اینترنتی وقت زیادی ندارند. باقی ماجرا را بگذارید برای خود کتاب.

ماجرا را دراماتیک کنید. خواننده‌ها می‌خواهند پشت‌جلد کتاب درام داشته باشد٬ درگیری داشته باشد. می‌خواهند بدانند قرار است در چه دنیایی غرق می‌شوند و آیا داستان تا انتها گرفتارشان می‌کند یا نه. اگر توصیف پشت‌جلد کتاب خواننده را به قلاب نیندازد٬ حتما فکر می‌کنند خود کتاب هم گرفتارشان نخواهد کرد.

یادآوری: نشر مطالب خبری و تحلیلی رسانه‌های داخلی و خارجی دیگر در وبلاگ «همایش مردگان و زندگان» الزاماً به معنای تأیید یا رد محتوای آنها نیست و صرفاً به قصد اطلاع علاقه‌مندان وبگردی بازنشر می‌شود.

هر کجا هستی… خوش باشی


پیشدست خرما استکان چای

 

حالا که همه رفته‌اند و من مانده‌ام و این چاردیواری کوچک و نقلی… حالا که یکی شده آجر به آجرِ پیکر زمختِ دیوار، با سلول به سلولِ پوستِ دستهای زبر و ضخیمم… حالا که از بین همه چیز و همه کس، فقط دل آهنین ساعت قدیمی برای تنهائیهایم به رحم میآید و بریده‌بریده و جویده‌جویده در گوشم درد دل میکند… حالا که قابِ چشمانم هر لحظه بر در است تا کسی در بزند و گوش تیز کنم و بپرم میان حرفهای یکریزِ ساعت و چادرِ سفیدِ گلگلی‌ام را با شوق بر سر بکشم و در بگشایم و آن را که پشتِ در است، غرق در آبشار نگاهم کنم، دعوتش کنم، بنشانمش کنارم و برایش لبخند ببافم و محبت بدوزم و خاطرات گذشته را قاب بگیرم و به گشت و گذاری در موزۀ ذهنم، به سیاحتی هر چند کوتاه در یادگارخانۀ حرفهای خاکخورده و تلنبارشده در قلبم ببرم… انگار زمان خودش را پهن کرده روی زمین و درست از زیر سیبکِ ورمکردۀ گلویم، کش آمده تا آااان سر دنیا.
عزیزم، امیدم، عسلم، عصای دستم؛ باور کن حالا ساعت هم ساعتهاست که فقط برای خودش دارد حرف میزند. باور کن حالا نگاهِ مانده‌بردرِخانه‌ام هم دارد عین آبِ سماور خشک میشود. میترسم باز هم چایِ از دهن افتاده را، خرمای کنارِ استکان نشَسته را، پیشدستِ پر از گلهای ریز و گُلی‌رنگِ زیرشان
را بردارم ببرم بنشینم گوشه‌ای و به گوشه‌ای دیگر خیره شوم و باز هم با خود بگویم: «گرفتارند، نمی‌رسند، نشد، نمیتوانند… هر جا که هستند خوش باشند»!

ف.حسامی

© یادآوری: اشتراک گذاشتن این متن از طریق لینک به این صفحه در صفحات وب بلامانع است اما نشر آن به روشهای دیگر، بویژه به صورت چاپی مجاز نیست

تقویم خرداد ۱۳۹۳: والپیپرهایی برای صفحه دسکتاپ


کلیک کنید: تقویمهایی که برای جام جم سرا تهیه کرده‌م

همزمان با فرا رسیدن خرداد ماه سال ۱۳۹۳، تقویمهایی در چند اندازه‌ و کیفیت متفاوت به عنوان والپیپر برای صفحه دسکتاپ شما آماده کرده‌ایم که شامل روزهای تعطیل هفته و مناسبت آنهاست…

کلیک کنید| مجموعه تقویمهایی که برای جام جم سرا تهیه کرده‌م

تقویم اردیبهشت ۹۳: والپیپرهایی برای صفحه دسکتاپ


کلیک کنید: تقویمهایی که برای جام جم سرا تهیه کرده‌ام

تقویم اردیبهشت ۹۳: والپیپرهایی برای صفحه دسکتاپ

تقویمهایی در چند اندازه‌ و کیفیت متفاوت به عنوان والپیپر برای صفحه دسکتاپ شما آماده کرده‌ایم که شامل روزهای تعطیل هفته و مناسبت آنهاست

اگر چه آخرای اردیبهشته، ولی هنوز یه ده روزی مونده!

سخت‌ترین شغل جهان: «مدیر عملیات»!


برای دانلود کلیک کنید: سخت ترین شغل جهان: مدیر عملیات

به نظر شما سخت‌ترین، طاقت‌فرساترین، کم حقوقترین، و در عین حال زیباترین و خواستنی‌ترین شغل در جهان چیست؟ آیا تا به حال شغلی با عنوان «مدیر عملیات» به گوشتان خورده است؟

مدیر عملیات به نظر من یکی از بهترین و بویژه احساس برانگیزترین فیلمهای کوتاه یا بهتره بگم کلیپهائیه که دیده‌م؛ نه تنها احساس اغلب افراد معمولی با حداقل سواد بصری رو برمیانگیزونه و بیننده هم نهایتاً از تماشای آن شگفتزده میشه و لذت میبره و احساساتش، چه کم چه زیاد بسته به شخصیت افراد، غلیان میکنه، بلکه درس مفیدی برای فیلمسازان وطنیه؛ فیلمسازانی که از احساس برانگیزی فقط معنای سانتیمانتال اون رو در نظر دارن و اشک گرفتن با سطحیترین روشها رو.

از آن فیلمهای کوتاهیه که اگه نبیینی، یه احساس خوب رو در زندگیت از دست داده‌ای:

لینک دانلود

شاید حجمش باعث شه حوصله نکنین دانلودش کنین (فرار نکنین بابا…! هیفده هیژده میگ بیشتر نیست) ولی همچنان تکرار میکنم: ببینینش و نظرتون رو هم بگین لطفاً (منبع: این جا)

ویدئو

دلوااااپسی…هاتُ نگیـــــــــر از مــــــــــــــن…!


سبزی پاک کردن

آقا من عااااشق اینایی‌ام که دلواپس میشن : ) یعنی واقعاً میشن؟ نه جدی میگم… میشن؟!
چن روز پیش توی بقالی سرکوچه، با «آقای همساده» احوالپرسی میکردم. بچه‌ش، پنج شیش سالشه، گفت: بابا… اگه اینو برام نخری شب ازت اختلاس میکنم خودم میام میخرم!
قیافه من: O-o
قیافه آقای همساده: O-o
عکس العمل بقال سرکوچه: O-o
واکنش دو تا مشتری که داشتن جنس انتخاب میکردن (اولش): O-o (بعد هم) :)))))

دلواپس شدن…! هح!
عااااشق همین دلواپسیهاتونم به جان خودم… میدونین؟!
باباش گفت: باز خوبه حفظ آبرو کرد پیش بقال سر کوچه اشاره‌ای به سن فحشا، طلاق، دزدی، قداره‌بندی، افسردگی، سرخوردگی، نازائی، بیکاری، گرونی، خودکشی  و… اینا نکرد بچه‌م!

پیشین ورودی‌های دیرین

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: